فلامیمگو می‌خندد.

و می‌دانی که خندیدن همیشه یک عملِ واحد نیست.

فلامیمگو می‌خندد.

و می‌دانی که خندیدن همیشه یک عملِ واحد نیست.

 

.

به فرو رفتن فکر می‌کنم. غلتیدن تا لبه‌ی دریا، بعد موج، موج، موج‌ها و در آغوش کشیدنشان. روی آب قرار گرفتن. تصویر یک برگ خشک شکننده‌ی گیر افتاده بین خزه‌ها. تو نیستی. تو روانی. قطره‌های آب احاطه‌ات می‌کنند. پاشنه‌های پاهات را حس می‌کنی و نرمه‌های ران‌ها و ساق‌‌ها و همزمان دست‌هات، با همه کشیدگی‌شان، درازای موها که آرام فرو می‌روند و تو که آرام‌تر فرو می‌روی. آب تا روی صورتت، چشم‌های باز، بازتر، آب بیشتر، توی بینی، روی مژ‌ه‌ها، باز‌تر. 
فرو می‌روی، لایه‌های آب را می‌بینی روی هم می‌لغزند، هم‌زمان آرام آرام به پایین کشیده‌ می‌شوی با یک نیروی نا معلوم. صاف و افقی هستی و دست‌هات شیب رو به پایین دارند. نوری نامعلوم کشیده می‌شود توی آب. محسور حرکت‌ها شده‌ای. فرو می‌روی و رویت‌ وزنه‌ای چندین برابرت می‌پوشاند، وزنه‌ای از آب، از تو. نگاه می‌کنی. نگاه می‌کنی و فرو می‌روی. چشم‌هات خسته نمی‌شوند از نگاه کردن. نگاه می‌کنند. حرکت‌ها. لغزش‌ها. فرو رفتن‌ات. تا وقتی ته نشین شوی‌. بیفتی کف. نقطه‌ای میلیون‌ها بار دورتر از صفر. می‌لغزی. ته. کف. پهن می‌شوی در اعماق. حرکت‌های محوی را می‌بینی و بدنت را در تسخیر می گذاری. در تسخیر وزن و حرکتِ بالای سرت و بی‌وزنی‌ و بی‌حرکتی‌ خودت. نمرده‌ای.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۸ ، ۰۰:۵۳
ف. میم

تمام دو دوی چشم‌ها، تو ثانیه‌های آخر که همه‌ی حرف‌ها تو آغوش‌ها جا می‌شوند. 

 

پی‌نوشت. برای بستنی‌ و تمام روزها از تو ممنونم. 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۸ ، ۲۰:۱۱
ف. میم

عشق رنج است.
جمله را که می‌خوانم، لبخند می‌زنم. بیدار می‌شوم.  شب رسوخ کرده تو دل تخت کوچکم بالای یک اتاق کوچک. جمع می‌شوم تو خودم. نه از آن جمع شدن‌های استعاری. جمع شدنی که عضله‌هات فکر می‌کنند کنار هم، در هم‌تنیده، چه‌قدر نیرومند‌ترند.
 بعد فکر می‌کنم. به امروز. به همه‌ی روزهای امروزی. به عشق. به همه‌ی شوق وصال و رسیدن‌ها. به آغوش‌های خم‌شده‌ات برای رسیدن به من. به گوشم کنار قلبت. به شنیدن صدای تپش‌های گم شده در تاریکی. به لبخندها و حس رضایتی که لحظاتی در دلم می‌جوشد. به دست‌های نزدیک به هم. آغوش‌ها پیش و حین و بعد از یک غذا. به دیدن. نمی‌دانم چرا تا حالا از دیدن‌ت حرفی نزده‌ام. نشسته‌ایم. دست‌هات را کشیده‌ای که هنرشان را نشانم دهی. و ناگهان یک قاب تو سرم شکل می‌گیرد. یک قاب از دست‌های تو با رگ‌های بر آمده. شاخ‌های درخت. ذوق زده به تو می‌گویم و نمی‌گویم این دست‌ها همانند که توی آفرینشِ میکل‌آنژ. یا دیدن حرکت ناخن‌ات رو گونه‌ام. یا زانو. یا ساز. رقص انگشت‌هایی که انگار بر سیم‌ها بوسه می‌زنند. خیره شدن به پاهات. وقتی داریم حرکت می‌کنیم و سرم را می‌اندازم پایین تا بشنوم. بعد به برگ‌ها نگاه می‌کنم. به جنازه‌ی عاشقانِ تک به تکی که پاهات از کنارشان به سرعت می‌گذرد. یک قاب پر تلاطم دیگر تو چشمم. یا شعاع آفتاب تو چشم‌های قهوه‌ایت که گاهی چرخیدن- و فقط چرخیدن و نه ریختنِ- اشک‌ را از توشان می‌بینم. یا حرکت‌های سیال موها و نرم لب‌ها...
هیچ مفهومی تمام شدنی‌ نیست. چه برسد به عشق. این را وقتی راهروهای تمام نشدنی انقلاب را می‌آمدم بیرون فکر می‌کردم. همه‌چیز می‌خواست تمام نشود. نور و سایه و حتی کاشی‌های رنگی دیوار. انگار هنوز هم دارم آنجا راه می‌روم. هنوز بین شلوغی و تو منتظری. هنوز سرم پایین است و کفش‌هامان را می‌بینم. انگار هنوز کسی تو سرم می‌خواند عشق رنج است و در گوش‌ات می‌گویم، چه رنج قشنگی‌.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۸ ، ۱۹:۰۹
ف. میم

سایگل عزیز سلام.
کاش تو یک آدم فضایی باشی. راستش - متأسفانه یا خوشبختانه- من زیاد به وجود فضا و کهکشان و این‌ها اعتقاد ندارم، ولی دلم برای تو تنگ شده‌‌، چون دلم می‌خواسته دلم برای کسی تنگ شود که مرا نمی‌شناسد. تو مرا نمی‌شناسی نه؟ بهتر. وقتی نشناسی‌ام شاید بتوانم برایت حرف‌ بزنم. هر چند نمی‌توانم. 
تو از به وجود آمدنت تا به حال چند بار عوض شده‌ای؟ تغییر برایتان چه طور معنا می‌شود؟ احساس می‌کنم مثلن وقتی وارد یک دوره‌ی جدید می‌شوید پوستتان جوش بزند، نه؟ جوش‌های سبز و بزرگ چرکین. تو از جوش‌هات می‌ترسی؟ روزی چند بار نگاهشان می‌کنی؟ یا اصلن شده ناخن‌های نارنجی‌ات را روشان بکشی؟ 
من جوش نمی‌زنم ولی این تغییرها را دوست ندارم. این که همه جوش‌های سبزم را می‌بینند ولی با یک بی‌تفاوتی خاصی نگاهم می‌کنند، بی‌تفاوتی که با یک  جور ترحم همراه است.  سایگل عزیز، وقت‌هایی که دارم پرت‌های زمینی می‌گویم به کله‌ام جریان بفرست تا بس کنم. این روزها کلن دوست دارم خیلی چیزها را بس کنم. چیزهایی که حتی نمی‌دانم چیست.
این روزها همه‌اش دوست دارم منشأ احساساتم را در بیاورم و توی باغچه پشت ساختمان دفنش کنم. باور کن سایگل، فیزیولوژی بدن ما انسان‌ها مزخرف است‌‌. حتی نمی‌دانیم احساس‌ها و یا ترس‌ها و عشق‌هامان از کجا می‌آیند. آن وقت می‌نشینیم فکر می‌کنیم تا درشان بیاوریم و دفنشان کنیم. ما آدم‌ها خیلی غریبیم سایگل. اگر قبول کنی برایت بنویسم تازه بدبختی‌ت شروع می‌شود. هر چند احساس می‌کنم خیلی وقت‌ها نفهمی چه می‌گویم. یک چیزها شهودی است چون. یا هر دری وری دیگری. من حالا زیاد نمی‌توانم باهات حرف می‌زنم و فکر می‌کنم همین‌قدر بس باشد که یا مشتاق شده باشی باهات حرف بزنم، یا ازم بدت بیاید. هر کدام که باشد نگران نباش. لازم نیست چیزی بهم بگویی. من به طرز مسخره‌ای سیگنال‌ها را دریافت می‌کنم و از اکثر آنها رنج می‌کشم. 
از بین احساس‌های زمینی آن سرگیجه‌ را هنگام پیاده شدن در آن سراشیب دوست دارم. همین‌. بقیه‌شان به نظرم همان جوش‌های سبز به درد نخورند. به هرحال. ممنونم که گوش کردی سایگل جان. 
نمی‌دانم باید تهش را چه بنویسم.
بیا یک نوع زبان خداحافظی اختراع کنیم. چیزی شبیه این:
¢=€÷^`∆`=∆*&#+

پ.ن: تو که می‌فهمی نه؟

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۸ ، ۲۳:۱۷
ف. میم

سلام.
ظواهر امر می‌گه توی جامعه‌شناسی دیدگاهی وجود داره که می‌گه: ما سر گذاره‌ای که ارائه شده بحث نمی‌کنیم. ما برای متوجه شدن هر گزاره‌ای به سراغ روندی که اون گزاره رو ساخته می‌ریم. و سعی می کنیم اون روند رو مشاهده کنیم و خودمون مشاهده‌ش کنیم و ازش حرف بزنیم. تکرار مشاهده‌ای هم که کسی قبلن اون رو مشاهده کرده اون رو به تجربه‌ی زیسته‌مون اضافه می‌کنه و همین باعث می‌شه ما درک کنیم که این دیدگاه چی می‌خواد به ما بگه و طبق این درک مشاهده‌گر رو بسنجیم. باهاش موافقت کنیم و یا مخالفش باشیم. و همین باعث می‌شه سوال‌ها و دغدغه‌های جدید از یک گزاره بیرون بی‌آد. در صورتی که اگر ما فقط می‌خواستیم به سراغ دیدگاه بریم، بدون در نظر گرفتن روند، درک و مشاهده‌ای هم به این معنا صورت نمی‌گرفت و در نتیجه ما یک کنشگر منفعل بودیم. چیزی که خیلی از ماها یاد گرفتیم دائم باشیم. 
تصمیم این که چه‌قدر می‌خوام این چهار سال و بقیه‌ی سال‌ها رو روندگرا باشم و نه نتیجه‌گرا، تصمیم مهمیه. تصمیمی که باید در هر لحظه قدمی براش بردارم. و لابد برداریم.

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۸ ، ۱۷:۴۳
ف. میم

برای تمام شب‌ها.

این را دیشب توی نوشته‌هام نوشتم و زیرش همه چیز خالی ماند. دیدی بعضی بغض‌ها چنان در گلویت می‌ماند که هیچ حرفی را نمی‌توانی بزنی و این‌ همه‌ هم نداشتنت را بهانه می‌آوری؟ این من بودم و این چند روز.

در این میان، یخ زده و منتظر و پاییز زده به تمام این چند روز فکر می‌کنم و به لحظه‌هایی که پاییز بودند و گذاشتم محو شوند. این گذاشتن چه‌قدر ملال‌انگیز است. فراموش کردن. فراموش. بهانه کردن. بهانه.

لحظه‌‌هایی‌ش یادم ههستست. دستت. نقاشی‌های فرضی‌ت رو زانوهام. لبخندهام. خیره‌ها. دست‌ها. غوقای نور و سایه‌های خیابان‌های انقلاب رو صورتت. مجسمه‌های دو عاشق وسط انقلاب ‌. یخ زده‌های گرم. آب‌های انار. تنهام مگذار. به فکر‌های تو سرمان. ایستگاه‌های قطار. 

تو بلندی. آن‌قدر که اگر اراده کنی خورشید را جمع می‌کنی و توی جیب‌هام ودیعه می‌گذاری برای همه‌ی روزها. تو زیبایی و این را خوب می..‌.

[تو تماس می‌گیری و همه‌‌ی کلمه‌های ادامه‌ام لبخند می‌شوند.]

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۸ ، ۱۸:۳۱
ف. میم

پچ‌پچ‌ شب‌ها. گشنمه‌ها. بیرنج خواستن‌های. درد پاها. قرمزی رگ‌ها. قرمزی زن‌ها. ران‌ها. ران پهنِ ران گرمِ ران نرمِ ران سفیدها‌. زن‌ها. تفاوت جنس‌ها. آسایشگاه‌ها. قبرستان‌ها. قربستان‌ها. قرمه سبزی‌ها. شوخی‌ها. سایه‌ها روی دیوارها. بیداری‌ها. در خواب بیدارها. در بیدار خواب‌ها. عصبانی‌ها. زدن‌ها. زنده به گور کردن‌ها. مهره به مهر زدن‌ها. مرده به زندگی کردن‌ها. پرده‌ها. ترس‌ها از جای نو‌ها. کهنه‌ها. مرده‌ها. زنده مرده‌ها. صداهای متناسب با رشته‌ها. مراجعت‌ها. ترس‌ها. کشته شدن‌ها در متروها. مهاجرها در کشورها. زیر قطارها. روی لباس‌ها. سرفه‌ها. صداها. میله‌ها در پاها. شنیدن‌ها. نفهمیدن‌ها. صدا زدن‌ها. آوار‌ها. کر شدن‌ها. تر شدن‌ها. طرد شدن‌ها. نشنیدن‌ها. نتوانستن‌ها. در رویا ماندن‌ها. در نام رشته‌ها گیج شدن‌ها. جن.گیر ها. نتوانستن‌ها. نیاوردن‌ها. غصه‌ها. غصه‌ها. قصه‌ها. زجر دادن‌ها. دندان قروچه‌ها. قطع نشدن سرفه‌ها. سکته‌ها‌‌. مادرها. اسپری‌ها. درد توی زانو‌ها. فکر‌ها. کلافه کردن‌ها. نتوانستن‌ها. خواستن‌ها. خواستم‌ها. نبودن‌ها. دور بودن‌ها. دور شدن‌ها. فراموش کردن‌ها. فراموش نکردن‌ها. فراموش شدن‌ها. خوابیدن‌ها. نوکری‌ها. در به دری ها. مقایسه کردن‌ها. در آوردن دندان‌ها. آفت‌ها. تبخال‌ها‌. آفَت‌ها. آلت‌ها. ریشه‌ها. ریشه زدگی‌ها. ریش زدگی‌ها. بغل‌ها. بوسه‌ها. بو‌ییدن‌ها. بو‌سیدن‌ها. بو لیسیدن‌ها. لیسیدن‌ها. گریه‌ها. دردها. هیس‌ها. فریاد‌ها. فساد‌ها. سرماها. فرماها. باز به کلمه خوردن‌ها ... در‌ها...سرها... مرها... کرها...خر ها...

ها...

ها...

ها...

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۸ ، ۰۱:۱۶
ف. میم

.

- قسم به تمام رویاهایی که برای‌شان، حتی مرثیه نخوانده، مُرده بودیم.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۳۶
ف. میم

من راه‌های خودم را برای مواجهه با دردهام دارم، همانطور که هر آدمی. اما وقتی هیچ کدام جواب نداد پناه می‌برم به حمام. حمام کمد کودکی‌های من است. گوشه‌اش چمباتمه می‌زنم در خودم و به صدای بغضم و آب‌ها فکر می‌کنم. گاهی دراز می‌کشم کفش. می‌گذارم سلولهام یخ بزنند. یا از گرما بسوزند. بعد فکر می‌کنم. سعی می‌کنم خودم را بریزم بیرون.
به تو گفتم درد بزرگ‌تری را جای درد خودم می‌نشانم. آن طور آرام خواهم شد. ولی گاهی دیگر درد بزرگ‌تری وجود ندارد. برای من وقت‌هایی است که تو درد می‌کشی و این یعنی خیلی نزدیک به همیشه. اینجا دیگر دندان‌دردی نیست که باهاش پا دردت را فراموش کنی. این‌جا فقط یک درد است و آن عزیز‌ترین دردی‌ است که می‌توانم بکشم. عمیق‌تریینش و وسیع‌ترینش.
سرم پر از اشک‌های نریخته‌ام شده. همه‌ی غم و بی‌قراریم را ریختم توی چشم‌هام که بسته و باز می‌شوند به امید تمام شدن این همیشه شب‌ها. بعد چشم‌هام غمگین می‌شوند. بعد خودم می‌خندم چشم‌هام نه. بعد تو نمی‌خندی چشم‌هات نه. بعد با هم و جدا از هم دردِ هم را می‌کشیم.
من شایستگی در آغوش کشیدن این رنج را دارم؟ تو را چه طور؟

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۸ ، ۱۹:۳۹
ف. میم

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به
نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی
نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می
آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم
را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

 

- حسین پناهی.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۸ ، ۰۱:۰۶
ف. میم